X
تبلیغات
رایتل

مقالات دینی
از هر خرمنی خوشه ای

با دنیا /   با دینار / با گناه / با دینار  / با سایه / با سجاده / با غفلت(

 

گفتگو با دنیا

 

همیشه برای فرار از دنیا از جایی به جای دیگر نقل مکان می کردم و نهایت سعیم این بود که حتی الامکان از آن دوری بجویم ولی هیچگاه موفق نمی شدم. شغل،منزل،اجتماع،شهر و هر چیزی را که قابلیت انتقال داشت تغییر می دادم ولی باز همچنان دنیا در قلبم بود ودر آنجا فتنه انگیزی می کرد ولی بالاخره برایم آشکار شد که دنیا با تمامی صفات و علامتهایش هرگز با تغییر زمان و مکان،تغییر پیدا نخواهد کرد وهمانگونه است که بوده.آرزوی قلبی ام این بود که ای کاش!روزی دنیا در مقابلم به صورت انسانی مجسم می شد تا با او مبارزه کنم و به قتل برسانمش تا به کلی از دستش خلاصی یابم بدین ترتیب محبتش برای همیشه از قلبم خارج شود... 

)یکبار که به تنهایی نشسته وغرق در این افکار بودم دنیا در مقابلم مجسم شد و سر صحبت را با من باز کرد!

دنیا: ای عبدالله! از من چه می خواهی؟ من اکنون در مقابلت هستم.

عبدالله: من از اینکه تو را دوست دارم و عاشقت هستم ناراحت و دلخورم و از تو هم نمی توانم دل بکنم.

دنیا: این یک احساس طبیعی است و اگر کسی ادعا کند که مرا دوست ندارد، دروغ گفته چون من آفریده خداوند و محبوب هر کسی هستم.

عبدالله: این یک احساس طبیعی است؟

دنیا:آری این احساس،کاملاً طبیعی است اما اشتباهی که بیشتر مردم مرتکب آن می شوند،این است که مرا بر آخرت خودشان ترجیح می دهند.

عبدالله: آیا من هم یکی از آنها هستم؟

دنیا: بله ولی در تو صفات نیکویی نیز وجود دارد.

عبدالله: من چگونه می توانم حقیقت وجودی تو را بشناسم؟

دنیا: به وسیله فرمایش رسول خدا صلی الله علیه و سلم که می فرماید: الدُّنیا حُلوَةٌ خُضرَةٌ. پیامبر اکرم صلی الله علیه و سلم مرا شیرین وخوش منظر توصیف کرده،اما باید در نظر داشت که من نسبت به فرد مؤمن،زندانی بیش نیستم. چون پیامبر صلی الله علیه و سلم می فرماید: الدُّنیا سِجنُ المؤمِن وَ جنَّةُ الکافِر.

عبدالله: ولی من بعضی از مؤمنان واقعی را می شناسم که کاملاً در رفاه ونعمت بسر می برند.

دنیا: منظور من از زندان آنگونه که تو فکر می کنی،زندان آهنی نیست. بلکه منظور من تقید (مقید شدن) به اوامر خداوند است ومی دانی که زندان نیز چیزی جز مقید شدن نیست،و در این مورد عارف مشهور محمد سماک(ره) می گوید:(( ای آدمیزاد! تو همیشه در حبس بوده ای،محبوس در صلب پدر،سپس در شکم مادر و بعد در قنداق وگهواره و در پی آن محبوس در مدرسه و نهایتاً محبوس در تلاش برای کسب روزی. بنابراین باید برای زندگانی بعد از مرگ به گونه ای تلاش کنی که، حداقل درآنجا محبوس نباشی...)).

عبدالله: حرفت را چقدر زیبا و ادیبانه بیان کردی، امّا راستی به من بگو چرا نام تو را دنیا گذاشته اند؟

دنیا: اگر مردم معنی نام مرا می دانستند هرگز فریب مرا نمی خوردند. نام من دو معنی دارد؛

یکی از ریشه ( دنو ) یعنی سریع الزوال و فنا پذیر. دیگری از ریشه دنائت یعنی زشت و کریه المنظر، (( البته زمانی که کار مرا بر آخرت ترجیح دهی.))

عبدالله: چگونه با تو رفتار کنم تا فریب تو را نخورم؟

دنیا: این سؤال خیلی مهمی است چون تو مرا در برابر رازی از اسرار وجودی من قرار دادی زیرا گاهی مردم را با اموال و گاهی با همسر و گاهی با مقام ومنصب شکار می کنم و البته همه اینها جزیی از زینتهای من هستند و تو می دانی خصوصیت هر زینتی است که زودگذر و موقتی است، مثلاً تو دیده ای که زینت یک عروس و داماد همیشگی باشد؟

عبدالله: سؤالم را پاسخ بده و زیاد طفره نرو، چگونه با تو رفتار کنم تا مفتون تو نشوم؟

دنیا: دوست من! کمی به من مهلت بده و عجله نکن... مهمترین صفتی که باید در رابطه با من مراعات کنی ((بیداری و کمال هوشیاری)) است. زیرا من حفره ای از لذتها وشهوات هستم و هر کسی مرا به عنوان گذرگاهی برای عبور به آخرتش قرار داده نجات یافته ولی کسی که تصور کرده من مکان استقرار هستم به سختی زیان دیده است. زیرا من سرای بلاغم نه دار قرار! امام حسن بصری (ره) می فرماید:(( از مشغولیتهای دنیا بسیار برحذر باشید که شما را خیلی غافل خواهد کرد. هیچ کس یک در،از مشغولیتهای دنیا را نگشوده مگر اینکه آن در، ده در را برایش باز کرد)).

عبدالله: بنابراین من به کلی از تو کناره گیری می کنم تا نجات یابم.

دنیا: البته منظور من این نبود، بلکه آنچه در مورد رابطه بـا من شـایـسـته تر است آن است که با حظور و احتیاط رفتار کنی وهر بار که یک در از دنیا برایت گشوده شد تو نیز یک در از آخرت را بگشایی تا نصیبت را از آخرت فراموش نکنی وکاملاً به صورتی متعادل ومتوازن زندگی کنی، درست همانطور که خدا امر می کند.

عبدالله: ولی من می ترسم.

دنیا: هراسی نداشته باش بلکه سعی کن یاد بگیری که با زینتهای من چگونه رفتار کنی. همانگونه که ابن مسعود رضی الله عنه می گوید: (( ای مردم بکوشید مانند قطرب نهار نباشید )).

عبدالله: قطرب نهار یعنی چه؟

دنیا: قطرب نهار نام پرنده ای کوچک است که گاهی اینجا و زمانی آنجا می نشیند و تمامی روزش را با تلاش و بدون لحظه ای وقفه و استراحت سپری می کند وشبانگاه خسته به بستر می رود. بعضی از مردم نیز درست همینگونه هستند و در رابطه با دنیای خویش از صبح تا شام دوندگی می کنند ولی اصلاً به فکر آخرتشان نیستند. آدمیزاد خیلی مسکین است،چه اگر به همان اندازه ای که از فقر می ترسید از آتش جهنم می ترسید بیگمان وارد بهشت می شد.

عبدالله: مرا نصیحتی بکن.

دنیا: من تو را با کلام الله نصیحت می کنم که می فرماید: (( ای رسول خدا، برای آنان درباره زندگی دنیوی مثال آن آبی را بیـاور کـه از آسـمان می فرستیم که با دانه های زمینی به هم آمیخته و همه جا را سرسبز می کند سپس خشک شده بادها آنها را پراکنده می کنند و دیگر اثری از آن سبزه و طراوت باقی نمی ماند و خداوند بر همه چیز قادر است)).

اگر تو تا به حال هر روز یک بار حذر می کردی،از این پس هزار بار برحذر باش.

دنیا: به کلاغ گفتند علیرغم تلخی صابون چرا آنرا می دزدی؟ گفت آزار رساندن جزء طبیعت و سرشت من است. و به قول معروف نیش عقرب نه از راه کین است، اقتضای طبیعتش این است من نیز به تو می گویم که فتنه انگیزی سرشت من است. بنابراین مواظب باش که از عاشقان د نیا و همانند پرنده قطرب نهار نباشی... سپس ناگهان دنیا از جلوی چشمان عبدالله ناپدید شد و هرچه عبدالله فریاد زد دنیا! دنیا! کسی جوابش را نداد و عبدالله در حالی کــه سرش را تکان می داد گفت: پناه بر خدا، من  چه نیـتی داشـتم   می خواستم دنیا را به قتل برسانم... و زیر لب می گفت: من که یقین دارم تمام حیات من مانند لحظه ای کوتاه و گذرا است پس چرا آنرا در راه اصلاح وخیر صرف نکنم؟

گفتگو با گناه

حدود ساعت یازده شب جمعه است، همه کارهایم را انجام داده ام... اما نمی دانم چه کار کنم؟ کجا بروم؟

در خلوت خود و زمانی که همه خویشان و دوستانم را ترک کرده ام، با خود می اندیشم که اکنون چه کنم؟

در یک لحظه فکر انجام یک گناه به سرم زد...

درها وپنجره ها را بسته وچراغها را خاموش کردم وقتی که اتاق کاملاً تاریک شد به گناه گفتم: زود باش، بیا.

ناگاه صدایی به گوشم رسید که می گفت: وای به حال بنده ای که هر چه بر گناهانش افزوده شود استغفارش کمتر و هر اندازه به گور نزدیکتر شود کم کاری و سستی اش بیشتر می شود!!

ای کسی که دائماً گناه می کنی! از خدایی که در خلوت نیز با توست شرم نداری؟ می دانی که مهلت خطا پوشی وستر گناهانت از سوی پروردگار، کاملاً تو را غافل کرده است؟

با این صدا کمی به خود آمدم... احساس ترس کردم و آهسته اطرافم را نگریستم... و بی اختیار گفتم وای بر من!! صاحب صدا کیست؟ چه کار کنم؟ آیا کسی از کار من مطلع شده؟ سپس چیزی را دیدم که هرگز نمی توانم آنرا وصف کنم. با ترس و لرز بلند شدم... چراغها را روشن کردم و در روشنایی چیز سیاهی را مشاهده کردم که حتی قادر به وصفش نیز ینستم.

پرسیدم: تو کیستی؟

گفت: من گناه تو هستم!

پرسیدم: علت آمدنت به اینجا، آنهم در این دیر وقت چیست؟

گفت: آمده ام تا تو را نصیحت کنم، هرچند نصیحت کسی چون من قابل پذیرش نیست، اما حق آنست که دشمنان به آن اقرار کنند.

گفتم: بفرما، چه می خواهی بگویی؟

گفت: آیا گمان می کنی که در این مکان تنهایی؟

گفتم: منظورت چیست؟

گفت: من تو را در اثناء انجام گناهت چنان مطمئن یافتم که خیال می کنم از حساب خداوند پروایی نداری؟

با عصبانیت گفتم: این به تو ربطی ندارد، من دوست ندارم کسی در امور شخصی من مداخله کند.

با تبسم گفت: من گفتم که می خواهم کمی تو را نصیحت کنم، اما ظاهراً  را دوست نداری. سپس تکانی خورد تا از اتاق خارج شود در حالی که در زیر لب می گفت: برای آنکه از خلایق پنهان شــوی به پشت دیوارها پنـاه می بری، اما باید بدانی، هر جا باشی خدا تو را می بیند.

از اینکه تو را ببینند می ترسی، اما از چشم خداوند خوفی نداری!

در گفته های او اندیشیدم و متأثر شدم. گفتم: آنچه سرودی یک بار دیگر نیز تکرار کن.

او کلامش را تکرار کرد و من از قصد و نیتی که داشتم پشیمان شدم وبه گناه گفتم:

خواهش می کنم باز هم بگو.

گناه گفت: اما شرطش این است که آنچه می خواهم بگویم،خوب گوش کنی و بر من و نصیحتم درشتی نکنی.

گفتم: بفرما!

گناه: من می بینم که تو خیلی از اوقـات برای انجام گنـاه با خود خلوت می کنی و این جداً صفت بدی است، زیرا باعث قطع شدن رابطه تو با خداوند  متعال و نابودی حسنات می شود، همانطور که پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم فرمایش می کند:

کلامش را قطع کرده پرسیدم: پیامبر صلی الله علیه و سلم چه فرموده؟

گناه: پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود: (( بر من عیان شده که در روز قیامت اقوام زیادی از امت من با بارهایی از حسنات به پیشگاه خداوند متعال خواهند آمد، بارهایی به مانند کوههای بزرگ وسفید، اما همه آن حسنات را خداوند عزّوجل مثل غبار نابود کرده و از بین خواهد برد )).

صحابی جلیل القدر ثوبان رضی الله عنه سؤال کرد: یا رسول الله آنها را برایمان توصیف کن تا ما نیز نا خودآگاه از جمله آنها نشویم!

پیامبر صلی الله علیه و سلم فرمود:

((آنان از برادران شما و از جنس خودتان هستند وهمچون شما شبها به شب زنده داری می پردازند اما وقتی با محارم خداوندی خلوت می کنند آنها را هتک می کنند و در خلوت، مرتکب گناه می شوند.))

هر دو ساکت شدیم. سپس بعد از لحظه ای گفتم: این حدیث واقعاً بیانگر چیز خطرناکی است.

گناه: آری و علاوه بر آن که ارتکاب گناه ارتباط تو را با پروردگارت قطع می کند، ارتباطت را با مردم نیز می برد.

پرسیدم: ولی مردم که نمی دانند من مرتکب گناه شده ام، پس چگونه رابطه شان را با من قطع می کنند؟

گناه: اتفاقاً همین قضیه را صحابی پیامبر صلی الله علیه و سلم ابودرداء رضی الله عنه حکایت می کند ومی گوید:

((زمانی که بنده ای گناهی را انجام می دهد، خداوند متعال بغض وکینه نسبت به او را در دل مردم می اندازد آن هم به طریقی که خود آن فرد اصلاً متوجه اش نمی شود)).

بنابراین ای بنده خدا از نفس خودت آگاه باش نفس وآرزوهای خودت را کنترل کن و در راهی جز رضای پروردگارت گام بر ندار.

گفتم: البته من گرچه گناه می کنم ولی هرچه هست گناهان صغیره است وفکر نمی کنم این گناهان، تأثیری در نامه اعمالم در روز قیامت داشته باشند.

گناه: ماننـد آن زن نادانی نـباش که هـر آنچه بافتــه بود رج به رج باز       می کرد با این استدلال که، بازکردن این رجهای ناچیز، تأثیری در کل لباس نخواهد داشت، غافل از اینکه تمام لباس چیزی جز همین رجهای به هم بافته نیستند.

بله این درست است که من یک گناه بیشـتر نیسـتم، اما این را هم خوب می دانم که در نامه اعمال مردم در روز قیامت چه تأثیر به سزایی دارم وبه قول معروف مورچه خیلی بهتر از شتر می داند که در خانه اش چه هست.

گفتم: من تا چه حدی این مطالب را درک می کنم؟ واقعاً که کاملاً در غفلتی تاریک قرار داشتم وبه خدا قسم که فریفته دنیا شده بودم.

گناه: ای بنده خدا! تکانی بخور که هنوز فرصت هست، تا گناهی را که می خواستی انجام دهی به یک عمل نیک تبدیل کنی، چون من گناه هستم. همان گناهی که سبب نابودی تو در روز قیامت... مسبب بغض بندگان نسبت به تو در دنیا... باعث نابودی برکت از اعمال... و علت اساسی تضعیف قوه حافظه و علم توست.

با عجله پرسیدم: علت همه اینها تویی؟

گفت: علاوه بر اینها، انجام یک گناه، گناه دیگری را بدنبال دارد. همچنانکه تعدادی از گذشتگان صالح می گویند: ((یکی از پاداشهای کار نیک این است که کار نیک دیگری را بدنبال خود دارد)).

گفتم: حالا چه کار کنم؟ در حالی که چند لحظه پیش به نیت انجام کار گناه، درها و پنجره ها را بسته بودم.

گناه: بنده ای که در دل قصد انجام گناهی داشته باشد ولی آنرا به خاطر رضای خدا انجام ندهد ثوابی برای او نوشته خواهد شد. خداوند متعال در حدیث قدسی می فرماید: ((... وَ مَن هَمَّ بِسَیِئَةٍ فَلَم یَعمَلها، کَتَبَ اللهُ عِندَهُ حَسَنةً کامِلةً)).

بنابراین ای بنده خدا! توبه کن وبرای گناهانت از خداوند غفور رحیم طلب مغفرت کن ودرها و پنجره ها را ببند و چراغ اتاقت را خاموش کن ولی اینبار برای انجام عبادت خداوند متعال، زیرا تأثیر گناه پنهانی را حسنه پنهانی از بین می برد.

گفتگو با دینار

فقیری را با لباس پاره پوره و کهنه دیدم. سنی از او گذشته و آثار گرسنگی و تشنگی از قیافه اش معلوم بود، او را در حالی که به پشت خوابیده بود جلوی بانک مشاهده کردم که در خوابی عمیـق فرو رفته بود و نور خورشیـد آرام آرام بـه  سینه اش می تابید ولی او گرمای آن را احساس نمی کرد.

کنارش ایستادم و در حالیکه به او می نگریستم با خود گفتم: ((سبحان الله)) بین این فقیر و خزانه بانک بیشتر از چند متر فاصله نیست، بخدا قسم ما در جهانی متناقض زندگی می کنیم.

دستم را در جیبم کردم ولی ناگهان حرکت عجیبی را در آن احساس کردم، با دستم آنرا گرفتم و از جیبم بیرون آوردم و با تعجب دیدم که آن شئ متحرک یک ((دینار)) است!

به او گفتم: چرا در جیبم این طرف و آن طرف حرکت می کردی؟

دینار: من از خیلی وقت پیش در جیب شما هستم و تو مطابق هدف وجودی ام با من رفتار نکردی.

گفتم: هدف وجودی تو مگر چیست؟

گفت: صرف کردن من برای هزینه خانواده و والدین و رفع احتیاجات شخصی و برآوردن احتیاجات سایر مسلمین؛ مانند کمک به مستمندان وبدهکاران و شاد کردن یتیمی و ...

گفتم: تو چگونه پیش من آمدی؟

دینار: قصه اش طولانی است! من خیلی دست بدست شدم، به طوریکه حتی شخصی بوسیله من شراب خرید و دیگری فیلمهای مبتذل و سومی مرا به دیگران به عنوان رشوه پرداخت کرد و چهارمی تو بودی که چیزی به وی فروختی و مرا از او گرفتی و البته همه آنها بندگان پول بودند ولی فعلا در مورد تو نمی توانم قضاوت کنم.

پرسیدم: چگونه فهمیدی که همه آنها بندگان مال بودند؟

دینار: از نحوه برخورد آنها با من، زیرا آنها مرا در راه خدا انفاق نکردند بهمین علت هم امام حسن بصری(رح) می فرماید: ((هر امتی بتی را می پرستند و بت این ملت دینار و درهم است)).

دوست من! اگر مرا در راه خیر صرف نکنی من با همین نام خودم تو را خواهم سوزاند!

با تعجت پرسیدم: چه می گویی؟ با اسمت مرا می سوزانی؟ چگونه ممکن است؟

دینار: قسمت اول نام من ((دین)) است تا تو را به وظایف و حقوق دینی ات نسبت به من یاد آور شود. وقسمت دوم اسم من(( نار)) است تا اگر چنانچه ذخیره ام کردی بسوزاندت!

خداوند متعال می فرماید: (( و الذین یکنزون الذهب و الفضة...)) یعنی آنان را که طلا و نقره را انباشته و آنرا در راه خدا انفاق نمی کنند به عذابی دردناک خبر بده، در روزی که آن طلا و نقره ها را در آتش جهنم گداخته و با آن پیشانی و گونه ها و پشتشان را داغ می کنیم این آن چیزی است که برای خودتان می اندوختید پس بچشید آنچه را اندوختید)).

گفتم: تو خیلی خطرناک هستی!

دینار: آری من خیلی خطرناکم، بنابراین با من درست رفتار کن تا خداوند تو را به سبب من عذاب ندهد و از آنان که قبلا در نزدشان بودم عبرت بگیر. آنها گناهان را می کاشتند ولی امید بر حسنات داشتند. مگر می شود که از کشت خار، انتظاربرداشت انگور را داشت؟ پس تو نیز مواظب باش که مانند آنها نباشی. اکنون این فقیر در جلوی توست مرا به او بده تا ان شاء الله در روز قیامت به نفع تو شهادت دهم و سعی کن از این پس همیشه احساسی مانند ابن عیینه را داشته باشی.

پرسیدم: احساس ابن عیینه یعنی چه و اصلا این ابن عیینه کیست؟

سفیان ابن عیینه یکی از تابعین بود که در انفاق و نیکی نظیر نداشت،به طوریکه یکی از یارانش حکایت می کند(( شبی در منزل سفیان بودم که ناگاه گدایی در خانه اش را کوبید اما سفیان چیزی نداشت که به وی بدهد و از این بابت سخت گریست. پرسیدم: چرا گریه می کنی؟ گفت: آیا مصیبتی بالاتر از این می شود تصور کرد که شخصی از تو انتظار خیری داشته باشد و تو قادر به برآورده کردن آن نباشی))؟

گفتم: ((سبحان الله)) واقعا که این احساس بسیار لطیفی است.

دینار: تو هم اینگونه باش و قدر اوقات و فرصتهای زندگی ات را بدان و مخصوصا در جوانی بیشتر بکوش تا خداوند نیز پاداشت را چند برابر کند.

پرسیدم: مگر بین کسی که در جوانی صدقه می دهد با پیری تفاوتی وجود دارد؟

دینار: آری، شخصی نزد رسول الله آمده پرسید: یا رسول الله کدام صدقه ثوابش بیشتر است؟ رسول الله صلی الله علیه و سلم فرمود: ((آن زمانی که صحیح و سالم هستی و از فقر در هراسی)) و معنی فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه و سلم از صحیح بودن برخورداری از بدنی سالم است زیرا یک چنین انسانی معمولا طبیعت بخل و خست دارد چون نسبت به مال دنیا در قلبش محبت شدیدی احساس می کند و از فقر، می ترسد. ابن بطال (ره)  می گوید: ((با توجه به اینکه احساس بخل در سنین جوانی غالبا شدیدتر است، صدقه و احسان کردن نیز در این دوره از زندگی دارای صداقتی بیشتر و ثوابی بزرگتر است بر خلاف دوران پیری که انسان در این دوره رغبتی به مال دنیا ندارد چون می بیند که مال او در آینده ای نزدیک به دیگری خواهد رسید)).

گفتم: ای دینار! تو برایم درهایی را گشودی که قبلا برایم کاملا بسته بودند... سپس پرسیدم آیا تصور نمی کنی که تو در این دنیا سبب فتنه و فساد هستی؟

دینار: قطعا من فتنه انگیزم، چه بسا عالمانی که بخاطر من فریب خوردند و چه بسا زاهدانی که... و چه بسا... وچه بسا...! همه آنها دیوانه و مجنون دینار و درهم بودند برای همین هم تو بعضی از دعوتگران را می بینی که در خوردن و نوشیدن و پوشاک کاملا به سنت رسول الله ملتزم هستند اما تاب مقاومت در برابر شنیدن صدای جرینگ جرینگ درهم و دینار را ندارند.

با تعجت پرسیدم:  چگونه ممکن است؟ در حالیکه تو می گوئی آنها به سنت و شعائر دینی بسیار ملترم هستند؟

دینار: دوست من این فتنه است و تو نباید فریب ظاهر آنها را بخوری.

گفتم: راست می گویی ازخداوند متعال مسالت دارم که مرا از تو بی نیاز گردانده و از شر فتنه ات در امان دارد.

دینار: اکنون مرا به این فقیر بده تا خداوند تورا دوست بدارد و من نیز سبب فروکش شدن غضب الهی و فزونی پاداشت شوم.

گفتم: بله من هم ین را خوب... ونزدیک آن فقیر نشسته ودستم را بر روی سینه اش گذاشتم وگفتم آقا... آقا... او مصطرب شد و چسمانش را باز کرد. گفتم: نترس من آدم نیکوکاری هستم بیا این دینار را بگیر وآنرا برای رفع نیازهایت خرج کن ... او نشست ولی از قبول دینار امتناع کرد و گفت: من گدا نیستم.

گفتم: بله من هم این را خوب می دانم اما این را هم می دانم که تو، به آن سخت نیازمند هستی.

او دینار را از من گرفت ودعای خیری برایم کرد و زیر لب زمزمه کرد مال را توشه ای برای آخرتت و دنیا را پلی برای آن بدان. تاجر واقعی، تاجری است که بتواند سود حمد و پاداش را ببرد. 

گفتگو با سایه

یک روز اطرافم را نگریستم و متوجه شدم که سایه ام  همراهم نیست!! سرم را بلند کردم و آسمان را نگریستم دیدم که خورشید در وسط آسمان است و هیچ اثری از ابر وجود ندارد. سپس دوباره به اطرافم خیره شدم ولی باز هم سایه ام را ندیدم ... با خودم گفتم: سبحان الله کجا رفته است؟ او همیشه در کنارم بود.

به دنبال سایه ام به بیابان رفتم و در نهایت آنرا کنار صخره ای یافتم.

از آن پرسیدم کجایی؟ چرا همراه من نیستی؟

سایه: از با تو بودن دیگر خسته شده ام .

گفتم:  چرا؟

سایه: به خاطر اینکه تو مرا به جاهایی می بری که من برای آنها ساخته نشده ام  و نیز کارهایی می کنی که ظاهر آنها اخلاص و باطنشان ریاست. ای کاش من اصلا سایه ات نمی بودم!

گفتم: تو آرزوی فراق مرا داری ، در حالیکه مردم آرزوی دیدار مرا دارند. تو در مورد من اشتباه قضاوت می کنی.

سایه: یقین دارم که اشتباه نمی کنم، زیرا مردم ظاهر تو را می بینند ولی من درون و باطن تو را می شناسم.

گفتم: منظورت چیست؟

سایه: منظورم از خودت بهتر می دانی، ضمیر و درون هر کسی با معاشرت زیاد شناخته می شود و هیچ کس از مردم هم مانند من در کنار تو نیستند، اسبها را پرورش دهندگانشان بهتر می شناسند، و تو نیز اگر به قلبت مراجعه می کردی سیاهی آنرا می دیدی.

پرسیدم: علت آن چیست؟

سایه: نبودن اخلاص در عمل و ریا کاری.

گفتم: آیا ریا تا این اندازه در قلب تاثیر بد می گذارد؟

سایه: بله، اخلاص اصل و مایه هر عملی است و ضرب المثلی است که می گوید: به کسی که در هنگام عمل اخلاص ندارد بگو خودت را خسته نکن و برای همین است که خداوند می فرماید: (( و ما امروا الا لیعبدوا الله مخلصین له الدین)) یعنی به آنان فقط دستور داده شده که خدا را بندگی کنند و در دین خود خلوص  نیت داشته باشند.

سایه: مشکلی نیست، اما باید به آنچه می گویم خوب دقت کنی: (( هر درختی که ریشه اش در روی زمین بماند و به اعماق زمین نفوذ نکند از مصرف آب باز می ماند و برگهایش خشک می شود و میوه ای هم نمی دهد و بنابراین از ارزشش کاسته   می شود اما اگر ریشه اش در خاک فرو رود، هم آب زیادی جذب می کند و هم برگهایش سبز وشاداب می شود و میوه خوبی هم ثمر می دهد و بنابراین ارزشش نیز بیشتر می شود)) آری دوست من تو نیز اگر عملت خالص برای خدا باشد ثمره و عاقبتی نیکو خواهی یافت.

گفتم: اما این کار برایم کمی مشکل است.

سایه: درست میگویی، چون نیت ار بزرگترین درهایی است که شیطان از آن وارد می شود وعمل انسان را به تباهی می کشد و برای همین هم هست که سفیان ثوری(ره) می گوید: ((هیچ کاری برایم دشواتر از درست کردن نیتم نبود)).

گفتم: ولی مردم که مرا به عنوان ریاکار نمی شناسند؟

سایه: آیا تو برای دریافت ثواب از مردم عبارت میکنی یا پروردگار مردم؟ اگر برای خداست باید بدانی که از نظر خداوند متعال ذره ای مخفی نمی ماند و همه چیز در قیامت آشکار خواهد شد. جسد، وجود، ضمیر،عمل وخلاصه همه چیز آشکار وعیان می شود، پرده هایی که رازها را درون خود داشتند بر خواهند افتاد، همه نفوس واجساد عاری خواهند شد وآن وقت دیکر مردم خیچکونه نفعی بتو نمی رسانند، بنابر این عبادتت را مخفی گردان تا شیطان،حسنات وثواب آنها را نسوزاند، همانگونه که بعضی از صالحین می کردند ((شخص صالحی چهل سال روزه گرفت بدون آنکه احدی متوجهش شود، صبح که به مغازه اش می رفت دو قرص نان باخود میبرد و هر دو را در مسیر راه انفاق می کرد و خود روزه می گرفت و اهل خانه اش تصور می کردند که آن دو قرص نان را خورده است و اهل بازار نیز تصور می کردند که وی در خانه غذا خورده است)) گفتم: تو طرز تفکر و برداشتم را نسبت به خودم تغییر دادی... اما ممکن است که جند نشانه از فرد ریا کار را بازگویی؟

سایه: از خودت بپرس، زیرا خودت آگاه تری.

گفتم: سایه جان! اذیتم نکن. چون واقعا می خواهم به امید خدا فرد مخلصی بشوم.

سایه: حضرت علی رضی الله عنه می فرماید: ((شخص ریاکار سخ نشانه دارد: 1- هرگاه یکه و تنها باشد زود خسته می شود.2- اگر در میان جمف باشد با یشاط است.3- با مدح و ستایش مردم عمل خیرش فزونی یافته و درغیر اینصورت کسل وخسته وا می ماند)).

گفتم: وای بر من... همه اعمال من بر باد رفته...

سایه: عزم خود را جزم و عهد خود را با خدایت تجدید کن و همیشه از او در در اعمالت طلب اخلاص بکن تا همانگونه که در اعمال عمر بن عبدالعزیز(ره) برکت داده شد اعمال تو نیز مبارک شود.

پرسیدم: چگونه در مورد خلیفه پنجم برکت اخلاص عطا شد؟

سایه: پسر عموی عمربن عبدالعزیز (ره) بنام هشام بن عبدالملک می گوید: ((عمر در هر قدمی که بر می داشت خلوص نیت داشت)) و برای همین است که آنحضرت در مدتی کمتر از دو سال انحرافی که در طی دو قرن بوجود آمده بود اصلاح کرد. از همین رو امروزه بر دعوتگر مسلمان واجب است انحرافی را که تمام سرزمینهای اسلامی را فرا گرفته بزرگ تصور نکند زیرا اگر هر قدمش را با اخلاص بردارد همانند الگو و اسوه پنجم عمربن عبدالعزیز(ره) ، انشاء الله در کمتر از دو سال دو حزب را شکست خواهد داد. بعد از کمی تامل و تفکر گفتم: حرفهای تو کوهها را از جای خود تکان می دهند و من نیز انشاء الله با اخلاص حرکت خواهم کرد.

سایه: پس با اخلاص درمورد مجاهدت با نفس خود شروع کن و نیت را خالص گردان قبل از آنکه سایه خودت تو را بسوزاند...

با تعجب پرسیدم: جه می گویی؟ مگر سایه هم آدم را می سوزاند؟

سایه: آری دوست من! زیرا دو نوع سایه وجود دارد: یکی مذموم یا سایه ای که خداوند متعال در مودرش می فرماید: (( انطلقوا الی ظل ذی ثلاث شعب لا ظلیل  و لا یغنی من اللهب))

(ای مجرمین) بسوی سایه های تشکیل شده از آتش  جهنم روان شوید سایه هایی که نه خنک هستند و نه از گرمای آتش شما را باز می دارند.

دیگری سایه ستوده که همان سایه بهشت است: (( فی سدر مخضود وطلخ منضود و ظل ممدود و ماء مسکوب)) و بهشت سر تا سر پوشیده از سایه رحمت الهی است و اثری از گرمای سوزان در آن نیست.

پس هر کدام را که می خواهی برگزین و به کسی که در عملش خلوص نیت ندارد بگو که خودش را خسته نکند چه (( خاک اخلاص به مراتب بهتر از زعفران ریا است)).

گفتگو با سجاده

شکی نیست که خواب جزء طبیعت هر انسانی است و هر شخصی شبها برای خواب به بستر می رود، اما آیا می دانید که آن شب قبل از خواب برایم چه اتفاقی افتاد؟!

من در یکی از شبهای سرد زمستانی بعد از یک فعالیت خسته کننده روزانه، به بستر خواب رفتم و به راستی که چقدر مشغولیتهای دنیا زیادند و پایان ناپذیر؟!

بر روی تختم دراز کشیدم و در یک خواب بسیار عمیق فرو رفتم... در نزدیکیهای صبح احساس کردم که به شدت تشنه ام. وقتی بیدار که شدم تا کمی آب بنوشم از پایین تختم صدای ناله ای شنیدم. اطرافم را نگریستم صدای ناله قطع شد من هم زیاد توجهی نکردم وبه آشپزخانه رفتم. کمی آب خوردم بعد به رختخواب برگشتم در این هنگام صدای ناله دوباره بلند شد و اینبار کـمی بلــندتر از دفعه قــبل هم بود وگــویا صدای گریه ای بــود که  می شنیدم . با دستانم زمین را لمس کردم تا اینکه دستم به سجاده ام خورد و به محض تماس دستم با آن، صدا قطع شد. با تعجب پرسیدم: سجاده! تو بودی که می نالیدی؟

گفت: بله.

گفتم: چرا؟

جواب داد: تشنگی تو را بیدار کرد، آب نوشیدی و سیراب شدی من نیز تشنه ام ولی کسی نیست که سیرابم کند.

گفتم: آیا می خواهی که یک لیوان آب را هم برای تو بیاورم؟

گفت: نه، این آب، آبی نیست که مرا سیراب می کند بلکه اشک چشم عابدان تواب سیرابم می کند.

پرسیدم: من این نوع بخصوص را از کجا برایت بیاورم؟

جواب داد: من هم برای همین می گریم. بنابراین ای بنده خدا! بر خیز و در این ظلمت و تاریکی شب دو رکعت نماز بخوان تا ظلمت و سیاهی قبر برایت نورانی شود که همانا جزایی که به هر کس می دهند از جنس عملی است که او انجام داده، برخیز که به نماز صبح چیزی نمانده.

گفتم: ای سجاده! مرا به حال خودم بگذار و با من کاری نداشته باش.

گفت:ای بنده خدا! برای نماز صبح برخیز، نماز صبح مایه حیات قلب و روح است و الآن است که مؤذن بگوید: (( اَلصَلاةُ خَیرٌ مِنَ النَومِ، اَلصَلاةُ خَیرٌ مِنَ النَومِ )).

چگونه است که تو به ندای دنیا هر روز و شب پاسخ می دهی ولی ندای پروردگار عزیز و قهار را بی پاسخ می گذاری؟

با دلتنگی گفتم: دست از سرم بر دار، تو که مرا می بینی هر روز اول صبح می روم و آخر شب خسته و کوفته به منزل باز می گردم.

سجاده گفت: آیا تو می خواهی که برای دنیایت بیشتر از آخرتت مایه بگذاری؟

با ناراحتی گفتم: ساکت، حرف نزن، من می خواهم بخوابم.

سجاده مدتی سکوت کرد و سپس با صدایی غمگین گفت: افسوس، کجایید ای مردان سحرخیز!!

مگر تو فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه و سلم را نشنیده ای که فرمود: (( هر آنکه قبل از طلوع و قبل از غروب خورشید، نمازش را بخواند( یعنی نمازهای صبح و عصر ) هرگز به آتش دوزخ گرفتار نخواهد شد )) و نیز فرموده: (( آنان را که در تاریکی بسوی مساجد روان هستند به نور الهی در روز قیامت بشارت دهید )) همانگونه که فرموده: (( نمازی سنگینتر و مشکل تر از دو نماز صبح و عشاء بر منافقین وجود ندارد، و اگر چنانچه ثوابی را که در این دو نماز وجود دارد می دانستند بصورت سینه خیز هم که باشد بسوی مساجد برای ادای آنها می آمدند )) بنده خدا! بر خیز.

گفتم: از فردا انشاء الله شروع خواهم کرد. اما امروز راحتم بگذار که خسته ام و می خواهم بخوابم.

سجاده با حسرت گفت: آنکه ثواب اعمال را درک نمی کند همیشه انجام کار نیک برایش سنگین است. سپس گفت: بزودی در قبرت هر چقدر که بخواهی می خوابی و آن موقع است که بیاد کلام و نصیحت من خواهی افتاد. سپس زیر لب زمزمه ای کرد: ای آنکه فردا را برای توبه ات بر گزیده ای و خیال می کنی که یقیناً به فردا خواهی رسید! ایام عمر تو چند روزی بیش نیست و شاید هم همین امروز آخرین روز تو باشد.

گفتگو با غفلت

به کتابخانه ام وارد شدم وکتابی را بر روی زمین یافتم...با تعجب به آن نگریستم و از خود پرسیدم چه کسی آنرا اینجا گذاشته؟ من به مرتب بودن کتابهایم خیلی توجه می کنم... چه کسی آنرا بر روی زمین انداخته است؟آیا ممکن است که کتاب، خودش افتاده باشد ویا اینکه کسی خواسته با آن بازی کند؟ کتاب را از زمین بلند کردم در این لحظه کلمه ای از آن بر زمین افتاد! وقتی که دستم را برای بار دوم به منظور برداشتن آن کلمه دراز کردم گفت: به من دست نزن! باتعجب به آن نگاه کردم ناگاه دیدم آن کلمه، غفلت بود.

پرسیدم: مگر ممکن است که کلمه ای هم سخن بگوید؟!

گفت: آری... آنگاه که غفلت ها زیاد شوند کلمه ها با هم به سخن می آیند.

گفتم: منظورت چیست؟

غفلت: می خواهم بگویم که ما دو نوع غفلت داریم یکی عامه و دیگری خاصه. غفلت عامه همانند غافل بودن کفار از اسلام است ولی غفلت خاصه همانست که به کسانی مانند تو اختصاص دارد.

گفتم: چگونه؟

غفلت: این همان غفلت تو وبعضی از دعوتگران از معانی ایمانی است. شما در امر مراقبت و مجاهدت ومحاسبه و توبه کم می آورید.

گفتم: آری، سخن تو درست است. من از لحاظ علمی و دعوت اسلامی بسیار قوی هستم اما از ناحیه ایمانی بسیار ضعیفم و در غفلتی روحانی بسر می برم. راستی علت آن چیست ای ((غفلت))؟!

غفلت: کاملا واضح است. همنشینی با غافلان. چون آنان برایت زشت را زیبا وگناهان را ثواب جلوه گر می کنند و برای همین هم خداوند متعال ما را از همنشینی و اطاعت آنها منع کرده و می فرماید: (( تو از کسانیکه ما قلبشان را از ذکر و یاد خود غافل کردیم و اسیر هوا و هوس خود هستند اطاعت مکن)).

پرسیدم: آیا گمان می کنی که همنشینی با غافلان تاثیری هم دارد؟

غفلت: ای عبد خدا! ((اگر خانه را نسوزاند حداقل آنرا سیاه وتاریک می کند)).

گفتم: این که تو گفتی مثال زیبایی بود ولی بگو ببینم علائم غفلت ایمانی در قلب چیست؟

غفلت: فرد غافل زمانیکه با خدای خودش خلوت می کند، لذت وخوشی به او دست نمی دهد و هیچگاه بایاد خدا و تلاوت کتابش مانوس نمی شود و همچنین اشتیاقی برای کست رضایت خداوند متعال ندارد. بهمین علت هم خداوند متعال   می فرماید: ((و اذکر ربک فی نفسک تضرعا وخیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تکن من الغافلین)) (پروردگارت را صبحگاهان وشامگاهان با تضرع و خشوع و بدون بلند کردن صدایت یاد کن و از غافلین مباش).

با هیجان گفتم: بله اتفاقا این همان مشکل من است چون من همیشه دوست دارم که با مردم باشم ولی انسی با خلوت کردن با خدا وذکر او ندارم. سپس گفتم: اما از تو می خواهم که لطفا برایم مثالی در مورد تاثیر غفلت بیاوری تا فهم و درک من بیشتر شود.

غفلت: بسیار خوب، فرض کن که تو در یک صحرای وسیعی قرار گرفته ای وغذا ونوشیدنی ات تمام شده به طوریکه از فرط تشنگی و گرسنگی با مرگ دست و پنجه نرم می کنی و در این لحظات مرگ وزندگی، از دور قافله ای را می بینی. از جایت بر می خیزی و باسرعت بسوی قافله می روی تا به آنها برسی و درست زمانیکه بدنبال قافله در حرکتی: خاری به پایت فرو می رود، یک لحظه به پایت می نگری و سپس سرت را بالا می آوری که ناگاه می بینی قافله  ناپدید شده.

پرسیدم: در این مثال جایگاه  غفلت کجاست؟

غفلت: نگاه کردن به خارهای دنیا.

گفتم: خارهای دنیا چیست؟

غفلت: تعلق قلبی به دنیا و تمایل آن به همسر و مال و مقام و زینت ومقدم داشتن آنها بر حق خداوند متعال. و در اینجاست که غفلت تحقق پیدا می کند، آنهم با انواع مختلف آن: غفلت قلب، غفلت زبان، غفلت گوش وغفلت چشم. واینجاست که بلا ومصیبت انسان شروع می شود.

گفتم:  به یاد سخن یکی از عارفان  افتادم که خیلی وقت پیش آنرا خوانده بودم که وی می گوید: (( اگر اهل بلا را دیدید از خداوند عافیت بطلبید آیا می دانید اهل بلا  چه کسانی هستند؟ آنها غافلان از پروردگار متعال  هستند)).

غفلت: آری این صحیح است و خوشا به سعادت کسیکه از خواب بیدار شود و بر گناهان گذشته اش بگرید و از دایره گناهان خارج و بسوی دایره اصلاح گام بردارد تا شاید خداوند متعال به علت اعتراف صادقانه اش و قبل از دیر شدن و فوت وقت او را  ببخشاید... غفلت به آن بنده خدا نگریست و دید که قطرات اشک بر گونه اش سرازیر است.

غفلت: چه بسا تکانی کوچک، دعوتگر را در طی طریقش آگاهی بخشیده و بر عمل و تقوایش بیفزاید. البته همه غفلتها هم ناپسند و نکوهیده  نیستند بلکه غفلتی هم وجود دارد که ستوده و نیکو است.

گفتم: مگر این ممکن است؟

غفلت: آری:  و درباره این نوع از غفلت مطرف بن عبدالله رضی الله عنه می فرماید: ((اگر من میدانستم که زمان اجل من کی است بی شک دیوانه می شدم، اما خداوند متعال بوسیله غفلت بر بندگانش منت نهاده و  آنان از زمان مرگ خودشان غافلند و اگر چنین نبود احدی رغبتی برای کسب معیشت و حضور در بازارها نداشت)) و این یگانه معنای نیکو برای نام من است ولی مردم از آن غافلند.

گفتم: راست می گویی.

غفلت: البته معنای دیگری هم دارم که هنوز برایت نگفته ام.

پرسیدم: آن چیست؟ من خیلی به فهم دقیق وشامل و کامل از واژه غفلت نیاز دارم تا با درک آن خودم را به نحو احسن اصلاح کنم.

غفلت : معنی دیگر غفلت همان علت اساسی استهزاء دیگران و دیدن عیب آنان است و این همان غفلت نفسی است و همانطور که عون ابن عبد الله می گوید: (( من کسی را ندیدم که فرصتی برای دیدن عیب دیگران داشته باشد مگر آنکه وی از عیوب خود غافل باشد)) بنابراین ای عبد خدا! تو نیز سعی کن که از این نصایح پند گرفته و از یاد خدا ویاد آوری کردن به مردم غافل نشوی .

گفتم: خداوند خیرت دهد ای غفلت!

غفلت: خداوند به تو نیز خیر دهد وهمیشه حریص باش که از قلبت غفلت ایمانی را دور نگهداری تا از متقین باشی و انشاءالله به عروسی آنها فرا خوانده شوی.

پرسیدم: کدام عروسی؟

غفلت: عروسی متقین در روز قیامت. چون هر کس که توفیق هدایت داشته باشد با عروسی آنها شاد خواهد شد و خداوند او را مبارک خواهد گرداند. اما اگر کسی از جمله غافلین باشد به او گفته می شود: (( امروز ما آنان را فراموش کرده ایم آنگونه که آنان خود لقاء ما را فراموش کرده بودند)). سپس دستش را دراز کرده کلمه غفلت را با خشنودی کامل از اینکه این همه فوائد از او شنیده بود گرفت و در همین حال با خود عهد کرد که برای همیشه از قلب خودش مراقبت کند تا از پروردگارش غافل  نشود.

  سپس کتاب را بازکرده و آن را در مکان خودش قرار داده آنرا بسته  و در قفسه کتابخانه اش نهاد و زیر لب می گفت: ((اللهم لا تجعلنی من الغافلین... اللهم لا تجعلنی من الغافلین)) خداوندا مرا از جمله غافلین قرار مده... 

تالیف: جاسم المطوع

ترجمه: اراز محمد تقوایی



نوشته شده در تاریخ شنبه 15 آبان‌ماه سال 1389 توسط اسامه
bahar 20


وبلاگ استت